عاشقش بودم.
دیوانهوار دوستش داشتم
حاضر نبودم حتی لحظهای بدون اون زندگی کنم.
آن روز سوار قایق شدیم و به مرکز دریاچه رسیدیم.
جایی که عاشقش بود.
در کنار جزیرهای کوچک در وسط دریاچه توقف کردم.
روی یک زانو نشستم دستانش را گرفتم و خواستگاری کردم.
بعد از اینکه جواب رد شنیدم از شدت عصبانیت ضربهای به گوشه قایق زدم
قایق تکان شدیدی خورد.
نفهمیدم چگونه داخل دریاچه سقوط کرد.
پریدم توی آب تا نجاتش دهم، اما اثری ازش نبود.
آب دریاچه یخ بود.
سراسیمه به ساحل رفتم و فریاد زدم.
پلیس آمد، نیروی کمکی آمد.
همه برای کمک آمدند.
چند هفته، شبانهروز به دنبالش گشتیم.
نبود.
پیدایش نکردیم.
خبرنگاران آمدند و گزارشهایی پر کردند.
تیتر اول روزنامهها شد.
گم شدنش تبدیل به یک راز بزرگ شد.
افسانه عروس دریاچه.
آخر سر، معمای گم شدنش را پسربچهای حل کرد.
زمانی که با دوربین کوچکش از اسکله فیلم میگرفت،
تصویری از پسری تنها که در اسکله قدم میزد،
با خودش حرف میزد و تنها سوار قایق شد.
احسان شناسا
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

احسان شناسا