یادداشت
درباره آئورا
گزارش نیک دیشب گزارش نیک نگذاشتم. چرا؟ نصف را نوشتم و نصف دیگر را تحویل سردرد دادم. از صبح روی سایت ساحل خسروی کار کردم. کمکم دارد آماده میشود. روی پروژههای دیگر هم کمی زمان گذا…
گزارش نیک
دیشب گزارش نیک نگذاشتم. چرا؟ نصف را نوشتم و نصف دیگر را تحویل سردرد دادم.
از صبح روی سایت ساحل خسروی کار کردم. کمکم دارد آماده میشود.
روی پروژههای دیگر هم کمی زمان گذاشتم.
وبینار بودیم. بدشانسیام دیدنی بود؛ حالا روزی که نتوانستم بنویسم، استاد اسامی را خواند.
ساحل کتاب «آئورا» را به من قرض داد. شروع کردم و خب همین امشب هم تمامش کردم.
نمیدانم از کجا شروع کنم.
کتاب یک معمای بزرگ است.
بهتر است از اینجا شروع کنم که شاید اولین کتاب دومشخصی بود که خواندم.
چند صفحه خواندن کافی بود که شخصیت را بگذارم کنار و خودم را جای آن تصور کنم.
خودم کورکورانه در آن خانه تاریک قدم بزنم. خودم روی تخت فلزی طلایی بیفتم و خودم سیگاری در آن پذیرایی گوتیک بکشم.
فضای خفه، گربههای قربانیشده، مجسمه مسیح روی دیوار کمی مرا به فضای «داستانهای ارواح» چارلز دیکنز برد، اما با یک تفاوت: تاریکتر، ترسناکتر، گرفتهتر.
چرا چشمان سبز؟
چرا لباس سبز؟
چرا سبز؟
مگر سبز نماد گیاهان و زندگی نبود؟
انگار نه انگار هریپاتر خوندم. شاید این سبز آن سبز نیست. شاید همان سبز زمردین است.
سبزی که نماد جادو و زهر و پوسیدگی است.
حالا چرا این خانه انقدر تاریک بود؟
ربطی به این دارد که ارواح در تاریکی فعالیت میکنند؟
شاید هم نویسنده میخواست فضای گوتیک را بیشتر جلوه بدهد و منظور خاصی ندارد.
شاید هم تئوری توتئهای در کار باشد و خانهی تاریک نماد قبری چیزی باشد.
چرا فیلیپه اختیار خودش را از دست داده بود؟
چرا کمکم فکر میکرد خود ژنرال است؟
مگر فیلیپه یک آدم مدرن نبود؟ فرانسوی نبود؟
چرا آئورا میترسید پیر بشود؟ باید از فانی بودن ترسید؟ خب آره، یکم ترسناکه، قبول دارم.
اما جاودانه بودن ترسناکتر نیست؟
اصلاً بیاییم تصور کنیم توی سن ۳۰ سالگی جاودانه میشویم.
همسرت ۷۰ سال بعد میمیرد و تو هنوز ۳۰ سالهای. بچهات ۳۰-۴۰ سال بعدش میمیرد، بعدشم نوه و نتیجه.
همهی دوستانت، هر کسی که باهاش دوست بشوی پیر میشود و میمیرد و تو تنها میمانی.
این ترسناکتر از فانی بودن نیست؟
احسان شناسا
احسان شناسا
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

احسان شناسا