امروز داشتم به فیلمهایی بدون پیرنگ فکر میکردم. منظورم فیلمهایی با پیرنگ ضعیف نیست، بلکه آثاری است که بیشتر با عنوان فیلمهای هنری شناخته میشوند؛ فیلمهایی که تمام مسیرشان برای رسیدن به یک نقطه تعریف میشود: نقطه عطف.
هیچ ایدهای نداشتم این نقطه عطف دقیقاً چیست، چرا در پایان فیلم قرار ندارد و چرا جایی در میانه پنهان شده است.
چرا پیدا کردنش اینقدر سخته.
انقدر فکر کردم که به این سؤال رسیدم:
اگر به زندگی خود نگاه کنید، به سالهایی که پشت سر گذاشتهاید، در کدام نقطه دچار تغییرات درونی و بیرونی شدهاید.
در کدام لحظه تصمیم مهمی گرفتهاید.
در کجای زندگی متوجه چیزی اساسی شدهاید.
یا حتی کدام تصمیم ساده و بهظاهر بیاهمیت مسیر زندگیتان را تغییر داده است.
شاید لحظه انتخاب صندلی در روز اول مدرسه، نقطه عطفی بوده باشد؛ جایی که با ذهن کودکانهمان همکلاسیها را قضاوت کردیم و کنار کسی نشستیم که حس قضاوتمان به ما میگفت و نمیدانستیم این کار در آینده چه تأثیری بر ما خواهد گذاشت.
وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم، نقطههای عطف را لحظههای تغییر میبینم؛ تغییرهایی که همیشه هم مثبت نیستند.
لحظههایی که شخصیتم را از خاکستری به سمت سیاه یا سفید بردهاند.
شاید هم نه. شاید این نقاط، حاصل اتفاقات بیرونی باشند؛ مثلاً لحظهای که در فرودگاه با دوستانم و وطنم خداحافظی کردم، نه زمانی که تصمیم مهاجرت را گرفتم.
این هم ممکن است دقیق نباشد. شاید آن لحظه که در اوج تنهایی و افسردگی شکستم و خورد شدم، نقطه عطف بوده است.
یا زمانی که معیارهای زندگیام را به کلی عوض کردم.
همه اینها پر از «شاید» و «اگر» است. شاید لحظهای که اولین داستانم را نوشتم نقطه عطف زندگیام بوده، یا شاید هنوز به آن نقطه نرسیدهام.
از شوخیهای ادبیات این است که «اگر» یک جمله شرطی است، به این معنا که جمله دوم وابسته به درستی جمله اول است، و «شاید» فقط یک احتمال. البته شوخی نیست و کاملا جدیه ولی الان به نظرم شوخیش گرفته، بگذریم.
پس هنوز چیزی درباره نقطه عطف داستانم نمیدانم، اما قرار است یاد بگیرم و بهزودی به این نقطه برگردم.
خدا را چی دیدید، شاید همین یادداشت هم یک نقطه عطف باشد.
احسان شناسا
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

احسان شناسا