رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

مقاله

وفاداری یا بی‌وفایی به ایده اصلی داستان

آیا همیشه باید به ایده اصلی داستان خود وفادار باشیم؟

«اریک کریپکی» خالق «سوپرنچرال» در ابتدا چه داستانی می‌خواست بسازد؟

ایده‌ی اولیه‌ی اریک کریپکی حول دو برادر می‌چرخید که در آمریکا سفر می‌کنند، با موجودات ماورایی مبارزه می‌کنند و درگیر مسائل خانوادگی خودشان هستند.

به نظر من این ایده ظرفیت بالایی برای ساخت یک سریال داشت، اما شاید فقط برای یک فصل؛ شاید هم نه.

تصور کنید نویسنده تصمیم می‌گرفت همین فرمول را برای ده فصل تکرار کند:

قسمت اول: شکار یک روح.

قسمت دوم: شکار یک خون‌آشام.

قسمت سوم: شکار یک گرگینه.

قسمت چهارم: شکار یک جن.

و خب قسمت دهم چرا باید برای مخاطب جذاب باشد؟ قسمت بیستم چه؟ فصل دوازدهم چه؟

اگر فقط نوع هیولا عوض شود، اما معنای اتفاقات برای شخصیت‌ها و جهان داستان تغییر نکند، سریال به‌تدریج قابل پیش‌بینی می‌شود.

چالش اصلی، گسترش داستان بدون از بین رفتن هویت آن است.

چالشی که بعضی سریال‌های بزرگ و پرطرفدار از پس آن برنیامدند.

مثلاً در سریال «مردگان متحرک»، در فصل‌های میانی الگوی «پیدا کردن پناهگاه، برخورد با گروهی خطرناک، درگیری و از دست دادن امنیت» در ابتدا طبیعی و مؤثر بود. اما وقتی این الگو بارها تکرار شد، معنای تازه‌ای برای شخصیت‌ها نداشت و مخاطب دیگر احساس پیشرفت نمی‌کرد.

باورتان نمی‌شود این چالش یقه سریال «فرار از زندان» را هم گرفت. وقتی داستان باید به پایان می‌رسید و شخصیت به هدف اصلی رسیده بود، نویسنده‌ها تصمیم گرفتند دوباره موقعیت فرار از زندان را برای شخصیت تکرار کنند.

(شما بگویید نظرتان درباره تصمیم نویسنده‌ها چیست؟)

برگردیم به سوپرنچرال.

اولین تغییر مهم: هیولاها دیگر فقط هیولا نیستند.

در فصل اول، مخاطب کم‌کم متوجه می‌شود که اتفاقات مربوط به سم، جسیکا و مادرش صرفاً مجموعه‌ای از حوادث پراکنده نیستند.

آزازیل، همان شیطان چشم‌زرد و کابوس من، به این حوادث ارتباط دارد. قدرت‌ها و رؤیاهای سم هم بخشی از معمای بزرگ‌تری می‌شوند که در فصل دوم گسترش پیدا می‌کند.

قبلاً سؤال این بود:

«سم و دین چطور هیولاها را شکار می‌کنند؟»

حالا سؤال دیگری هم داریم:

«چرا سم با این اتفاقات ارتباط دارد؟»

نویسنده دیگر مجبور نیست برای جذاب کردن هر قسمت صرفاً موجود تازه‌ای اختراع کند. می‌تواند از همان موجودات، قوانین و حوادث برای آشکار کردن رازهای سم استفاده کند.

نکته‌ی طلایی که سوپرنچرال به من یاد داد:

گاهی برای گسترش داستان به ایده‌ی تازه نیاز نداری؛ باید معنای عناصر موجود را تغییر بدهی. هیولاها همان هیولاها هستند؛ اما رابطه‌ی آن‌ها با داستان اصلی تغییر کرده است.

جهش بزرگ‌تر در فصل چهارم اتفاق می‌افتد.

جایی که خالق با دلایل کاملاً منطقی مخالف نظر نویسندگان دیگر است، اما یک سؤال باعث شد به ایده‌ی اصلی داستان وفادار نماند.

آیا این تغییر به بهتر شدن داستان کمک می‌کند، یا مانع رشد آن شده است؟

اریک کریپکی در ابتدا نسبت به وارد کردن فرشتگان به جهان سریال مقاومت داشت. یکی از دلایل این رویکرد آن بود که نمی‌خواست داستان شکارچیانش به روایتی معمولی درباره‌ی نبرد نیروهای خیر و شر تبدیل شود.

من به او حق می‌دهم؛ منطقی است.

اما داستان به نقطه‌ای رسیده بود که ورود فرشتگان می‌توانست امکانات روایی تازه‌ای ایجاد کند.

دین از قراردادش جان سالم به در نبرده بود؛ به جهنم رفته بود و حالا بازگشته بود. این اتفاق پرسش‌های بزرگ‌تری درباره‌ی نیروهای پشت پرده، سرنوشت و نقشه‌ای که برای سم و دین وجود داشت ایجاد می‌کرد.

در فصل چهارم، کستیل با نجات دین وارد داستان می‌شود.

البته ورود فرشتگان صرفاً به این دلیل نبود که داستان به موجودات قوی‌تری نیاز داشت.

حالا نویسنده می‌توانست پرسش‌هایی را مطرح کند که با جهان اولیه‌ی سریال به آن شکل ممکن نبودند:

  • آیا فرشتگان واقعاً نمایندگان خیرند؟
  • آیا آن‌ها هم می‌توانند از انسان‌ها سوءاستفاده کنند؟
  • اگر موجودات آسمانی وجود دارند، چرا اتفاقات جهان را مستقیماً متوقف نمی‌کنند؟
  • اگر برای سم و دین سرنوشتی تعیین شده باشد، اختیار آن‌ها چه معنایی دارد؟

با ورود فرشتگان، موتور اصلی داستان‌ساز تغییر نکرد. داستان هنوز درباره سم و دین و رابطه‌ی آن‌ها بود.

ممکن بود داستان به قدری تغییر کند که جنگ میان فرشتگان و شیاطین مرکز داستان باشد و شاید یک سریال قشنگ می‌شد، اما دیگر سوپرنچرال نمی‌شد.

تغییر خوب، داستان را از هویتش دور نمی‌کند؛ ظرفیت‌های پنهان هویتش را آشکار می‌کند.

می‌دانید این چالش‌های نوشتاری کجا خرابکاری می‌کند؟

دیده‌اید داستانی یا رمانی هست که در آن نمی‌شود مرده را زنده کرد، بعد کمی جلوتر شخصیت اصلی ناگهان می‌میرد. حالا چه کار کنیم؟ هیچی، یک شخصیت همان لحظه اضافه می‌کنیم تا شخصیت اصلی را زنده کند. به این نمی‌توان گفت گسترش خلاقانه جهان.

به نظر من باید برای این کارها از قبل بذری بکاریم؛ اتفاقی یا حرکتی که بعداً وقتی این اتفاق افتاد، مخاطب احساس کشف کند.

در آخر فهمیدم باید به قصد اولیه‌ات وفادار ماند، نه لزوماً به تمام تصمیم‌های اولیه.

و سؤال طلایی: آیا این تغییر به بهتر شدن داستان کمک می‌کند، یا مانع رشد آن شده است؟

احسان شناسا

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید احسان شناسا منتشر می‌شود.