رفتن به محتوای اصلی
نقدها
پوستر «آیینه شکسته» از صادق هدایت
کتاب

«آیینه شکسته» از صادق هدایت

تاریخ یادداشت

اولین چیزی که بعد شنیدن کلمه‌ی خرافات به ذهنتون می‌رسه چیه؟ صبر بعد عطسه؟ چشم زخم؟ یا شاید جن و روح؟ نمی‌دونم به چه چیزهایی اعتقاد دارید یا مثل من هیچ اعتقادی به این چیزا ندارید، اما داستان «آیینه شکسته» هدایت به ما می‌گوید: اعتقاد داشتن به یک خرافه، اونو به یک حقیقت ترسناک تبدیل می‌کنه. انگار خودِ اعتقاده که خرافه رو به واقعیت تبدیل می‌کنه. آیینه‌ای می‌شکند و دختری باور دارد دیگر نمی‌تواند در رابطه‌ای بماند. خانه‌اش را عوض می‌کند، می‌رود و هرکاری می‌کند تا دیگر پسر را نبیند، چون آیینه شکسته است. چون باور دارد آیینه شکسته است. و ناخواسته هرکاری می‌کند تا نتیجه‌ای که از آیینه‌ی شکسته می‌خواهد برای دیگران بازگو کند. ریشه‌ی سم خرافات وارد مغز می‌شود. باور می‌کند سفر پسر به دلیل شکستن آیینه بوده. فکر می‌کند دیگر پسر را نمی‌بیند و هر نشانه‌ی کوچکی را به تأیید تعبیر می‌کند. خرافات این کار را با ما می‌کند. آن‌وقت که بعد عطسه‌ی کسی بگوییم «صبر آمده» و او گوش ندهد. اگر کوچک‌ترین اتفاقی در آن روز بیفتد، تقصیر صبر نکردن بعد عطسه می‌اندازیم و به همه از قدرت آن می‌گوییم. انگار منشأ اصلی قدرت خرافات، خودِ ماییم. اگر به آن اعتقاد داشته باشیم، هر جوری شده نتیجه‌اش را می‌بینیم. و اگر نه، هیچ‌وقت قبولش نخواهیم داشت. پس شاید دفعه‌ی بعدی که لیوان چای توی دستم شکست، به جای چرخاندن تخم‌مرغ روی سرم، یکم به سرد و گرم شدن شیشه‌ی اون در طی سال‌ها هم توجه کنم.

احسان شناسا